دهکده سرگرمی
این وبلاگ هر روز به روز میشود

 

دوستتwww.taranome-ashk.blogfa.com

 

www.taranome-ashk.blogfa.com دارم را من        

 

   دل آويزترين شعر جهان www.taranome-ashk.blogfa.com

 

www.taranome-ashk.blogfa.comیافته ام این گل سرخ من است    

 

دامني پركن از اين گل كه بري خانهwww.taranome-ashk.blogfa.com

 

www.taranome-ashk.blogfa.com دشمن که فشانی به دوست راز خوشبختی   

 

هركس به پراكندن اوست تو هم اي خوب من اينwww.taranome-ashk.blogfa.com

 

www.taranome-ashk.blogfa.com نكته به تكرار بگو اين دل آويزترين شعر جهان را همه

 

 وقت نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو دوستت دارمwww.taranome-ashk.blogfa.com

 

www.taranome-ashk.blogfa.com را با من بسيار بگو دوستم داري را از من بسيار بپرس

 




تاریخ: سه‌شنبه 11 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.


 




تاریخ: دوشنبه 10 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

 

 

حتما اين رو بخوني
می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید
 
و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.


 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.

كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
 
با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.
 
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.
 
وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟

مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.
 
آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..

پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..

پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..

مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..

مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:
 
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.
 
 در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
 
 مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
 
چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.
 
به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.

 

از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند،
 
اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،
 
می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است.



تاریخ: دوشنبه 10 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

 

دوست عزیز اگه می خوای یک لحظه متفاوت داشته باشی فقط کافیست که لبخند بزنی ،  لبخند روی اون لب های زیبایت فراموش نکن.......... با تشکر:علي

 

ساعت 7 صبح داییم به گوشیم زنگ زده برداشتم میگم: بــــــــله!؟
میگه اِ خواب بودی؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ سر صبحی صدامو شکل داریوش کردم حال کنی!
*
 



ادامه مطلب...
تاریخ: یکشنبه 09 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

 

سلام دوستان عزيز اميدوارم كه حالتون خوب باشه  و شاد باشين

من اين خبر رو در تاريخ 2بهمن 1390توي وبلاگم گذاشته بودم

و به دليل سوالات متعدد شما عزيزان دوباره اين مطلب رو توي وبلاگم ميذارم

پس از پيام هايي با اين مزمون كه خبرت تكراري بود نذاريد

و من از صحت اين خبر هيچي نميدونم


من این خبرو خوندم و برام جالب بود....برای همین برای شما هم گذاشتم که بخونید!


امروز خبری روی خروجی سایتهای خبری رفت که همه رو به خصوص من شوکه کرد خبر این بود

 


ازدواج ارسلان قاسمی با ترلان پروانه





و در ادامه خبر اومده بود که فعلا بین این دو نامزد شدن تا به هم دیگه محرم بشند و بعد تمام

شدند درسشان باهم دیگه ازدواج کنند.

از انجایی که ما یک اشنایی تقریبا خیلی نزدیک با خانواده ترلان پروانه داشتیم ومن دختر ایشون رو میشناختم از

این خبر

خیلی ناراحت شدم چون ترلان تازه 14 سالش شده و امسال کلاس سوم راهنمایی هستش(میتونید تو وبلاگش

ببینید) پسره هم که بیوگرافیش رو خوندم فقط 17 سالشه و هنوز دهنش بوی شیر میده واقعا از این خبر متاسف

شدم و زود اومدم خونه و به مادرم اطلاع دادم که جریان از این قراره مادرم هم ناراحت شد البته

به خاطر خودش که چرا اونو دعوتش نکردند و بهش خبری ندادند واسه همین زود به موبایل مادر ترلان زنگ زد

که گوشیش خاموش بود بعد به خونشون زنگ زد و بعد چندین بار بلاخره موفق شدیم و مادرش گوشی رو برداشت

بعد احوال پرسی مادرم جریان رو پرسید و مادرش خیلی ناراحت جواب داد بعد پخش این خبر از صبح تمام فک و

فامیل و همسایه و دوستان ترلان به خونه زنگ زدند و شروع به گله مندی از ما کردند ما نمیخواستیم این خبر

پخش بشه و یه صیغه محرمیت کوچک بود همین فقط نوعی نشانده هم بشن ولی همه فکر کردند ما عروسی

گرفتیم و فعلا هردو اونها بچه هستند(ارسلان و ترلان) همچنین مادرش به مادر من گفتش که بعد سریال تا ثریا

خانواده ارسلان قاسمی به خواستگاری اومده و به اصرار اونها تن به این کار دادند و فکر نمیکردیم که این خبر

رسانه ایی بشه حتی تو مراسم فقط خانواده ما با خانواده اونها بود و هیچ کسی تو مراسم نبوده که خبر رو پخش

کنه و حالا چه کسی این خبر رو پخش کرده خدا میدونه.....

خلاصه بعد تماس تلفنی سعی کردم با ارسلان نیز تماس بگیرم و خواستم شمارشو از ترلان بگیرم تا باهاش

صحبت کنم و بهش تبریک بگم که ترلان گفت ارسلان گوشی خودش رو خاموش کرده و جواب کسی رو نمیده...

دوستان به نظر من که کار خوبی کردند



تاریخ: یکشنبه 09 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
 

 



تاریخ: شنبه 08 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

عکس خنده دار

عکس خنده دار




تاریخ: شنبه 08 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید




تاریخ: جمعه 07 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 07 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

 

 
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید
 
 


ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 07 بهمن 1390
ارسال توسط sargarmiii

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران